خرید بک لینک
کلید میندازم به در کوچه و بازش می کنم. آخر راهرو، کفش ها به صف جفت شده بغل دیوار. کنار کتونی های خاکی من، کفش های تمیز سالخورده ش نشستن. از میون در نیمه بسته، می بینم که چراغ خونه روشنه و تلویزیون، بلند بلند حرف می زنه با گوشای سنگینش. از دل گرفتگی ی

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:13

اصولا من در مواقع حساس آدم بی خیالی هستم. به همین خاطر می توانم عکس العمل بهتری نشان بدهم. مثلا یک بار سر بازی والیبال ایران_آمریکا، از شادی گرفتن یک امتیاز حساس، سپهر از روی تخت پرید و افتاد روی دست چپش. استخوانش از آرنج 45 درجه به داخل چرخیده بود.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29




لطفا نذارین برین.






خ. میخواستم اون شعر شاملو رو بخونم براتون. بلد نبودم وویس تلگرامو به فایل صوتی تبدیل کنم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

خانه داری حس بامزه ای دارد. اینکه گوشه ی ذهن، کنار همه ی دغدغه هایت، به این فکر کنی که برای شام استامبولی بار کنی یا عدس پلو؟





خ. خانم بودن یک اتفاق دلپذیر است.

خ. عنوان. لیست خرید نوشتن هم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

"یه شب جایی مهمان بودیم، لطفی همون بیات اصفهانو زد، البته وقتی یه کارو یه بار دیگه میزنن یه جور دیگه میشه. اون شب من بهش گفتم: آقای لطفی! چه مرگته اینطوری ساز زدی؟! ساز خیلی عجیبیه… اصلاً مثل اینکه یه آدمی نشسته و داره بیاراده دردل میکنه. وقتی نو

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

چرا نمی نویسین؟

نیم ساعته که هر پنج دقیقه یه بار، صفحه ی مدیریتو رفرش کردم. دریغ از یک کلمه پست جدید..

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

بعد از اینکه 3 ساعت با حامد همایون خودشان را خفه کردند، اخم غلیظ و دست به سینه ام باز شد وقتی کله ی فرفری پوریا برگشت و گفت " خورشید فولدر بندری ها رو پیدا کردم."




خ. ما مرده ی بندری هستیم.

خ. خودمه تو گل می پلکونم..

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

جمع شده بودیم در تالار هزار قندیل و همهمه کرده بودند. مونوپادهای بالا رفته، فلاش روشن دوربین ها، سیـــــب. راهنما گفت "میخوام چراغا رو خاموش کنم. سکوت کنین و گوش بدین." غار تاریک شد. همهمه خوابید. فقط تاریکی بود و عظمت پنهان شده ی در آن. چک چک قطره ه

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

من همه چیز را با عطر و بویش به یاد می آورم. مثل تابستان اول دبیرستان که بوی کولر خاک گرفته می داد. مثل اولین بار که بعد از کنکور رفتم دیدن آقا معلم. توی 401 عزیز خودمان یکوری نشسته بود و بچه ها دورش را گرفته بودند. نمی دیدمش. نزدیکتر شدم و بوی عطر آش

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

امروز قرار نبود کتاب بخرم. رفتم و به هرچی که رسیدم دلم خواست و چندتا چیزی که لازم نداشتم خریدم. الکی الکی پنجاه تومن خرج کردم .. این برای من هزینه ی زیادیه. کمی بعد از ظهر پدرام اینا رو دیدم. من 13 سالم بود که پدرام مسافری "آقای هنوز" رو می نوشت. بعد

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29

نام تو را نمی دانم تنها نه من که هیچ هیچ کسی نام تو را نمی داند غیر از من مثالی من که گاه گاه با مرکب شهابش آفاق خواب های مرا می پیماید. افسوس! من چرا به خواب خویش نمی آیم؟ تا کوه پر درآرد و پرنده شود و پر زنان، عروج کند تا اوج.. نام تو را نمی دانم

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:29


میگه من هنوز دوسش دارم.

می شنوم منم میخوام بذارم برم.





+ میشه یه مدت مزخرف بنویسم؟ از این پستای بی معنی.. دلم سنگین شده، سیاه شده.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:08

از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم ب

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:08

زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. صفحه رو باز کردم و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.." _ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان ب

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:08

بلاخره اومد.

شما نمی دونین چقدر سخته کیبورد نداشتن. چقدر عذابه با صفحه کلید صفحه ی نمایش تایپ کردن. مکافاته.. دونه دونه کلیک کنی روی حروف.. چه حرف ها که موند توی گلوم. چه نوشته ها که پست نشد. چه کامنت ها که بی خیال نوشتنشون شدم. چه دعواها که تا میومدم از خودم دفاع کنم جمله به آخر نرسیده، ماجرا تموم می شد میرفت پی کارش.

الان احساس می کنم دستم فلج بوده و حالا دوباره به حرکت افتاده.

صدای کیبورد.. صدای تق تق دوست داشتنی کیبورد.. الان دلم میخواد بشینم تا آخر عمرم تایپ کنم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:08

دیروز نشسته بودیم پشت میز سه نفره ی مسخ و سعی می کردیم دنیایی برای ایده های کوچیکمون بسازیم.

میرمعین گفت از هرکدوم بخواه شخصیت خودشون رو تو یه پاراگراف بنویسن و برداشت خودتو بهشون اضافه کن.

رو کردم به سبحان. "برداشت تو از من چیه؟"

حرفایی که زد برام خیلی جالب و ارزشمند بود.



..


میخوام یه خواهشی بکنم. اگه دوست دارین شما هم یه پاراگراف از خودتون بنویسین و اینجا، خصوصی یا عمومی کامنت بذارین. برام جالبه که هرکس خودشو و من رو چجوری می بینه.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی